سه‌شنبه، دی ۱۴

زمستان‏‏‏‏های شهرکرد برای ما جنوبی‏های برف ندیده یا درست‏تر بگویم به‏ندرت برف دیده، قط‏ب جنوب بود. این‏جور که وقتی اواخر تابستان برای ثبت‏نام دانشگاه رفتیم، با خواندن تابلویی که ورودی شهر نصب کرده بودند و رویش نوشته بود "به بام ایران خوش آمدید"، تنمان از سرما به لرزه افتاد. اما زمستان‏هایش یک‏جور خوبی بود. از آن‏هایی که پر از برف و بورانند. که آسمانش چند روز متوالی و بی‏وقفه می‏بارید و همه‏چیز به حالت تعلیق در می‏آمد؛ حتا آدم‏ها. این‏که یک روز صبح از خواب بیدار می‏شدی، پنجره را باز می‏کردی و جز سفیدی مطلق چیز دیگری را نمی‏دیدی، خوب بود. این‏که شال‏گردنت را تا مرز خفه‏‏گی دور گردنت می‏پیچیدی، خوب بود. این‏که تا زانو فرو می‏رفتی توی برف‏ سفید پانخورده و قدم‏‏هایت خرت‏خرت صدا می‏داد، خوب بود. این‏که نوک انگشتان یخ‏زده‏ات را به شومینه می‏چسباندی تا یخ‏ش باز شود، این‏که هر چندتا چایی می‏خوردی کافی نبود، خوب بود.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss