جمعه، دی ۱۰

دیروز با خودم می‏گفتم فردا که جمعه است، لابد این‏جوری است که نرم‏ترین و گرم‏ترین لباسم را پوشیده‏ام، خودم را فرو کرده‏ام لای لحاف چهل‏تکه‏ی عزیزی و پرده‏‏های کیپ تا کیپ مانع پخش شدن آفتاب بی‏رمق صبح جمعه روی تخت‏خوابم می‏شود. بعدش می‏توانم تا لنگ ظهر خواب‏های ماورائی ببینم. اما این‏جوری نشد؛ یعنی ساعت نه صبح با صدای پیتیکو پیتیکوی بچه‏های همسایه‏ی طبقه بالا از خواب بیدار شدم. بعد خودم را بیش‏تر لای لحافم فرو کردم که باز بخوابم اما صدای پیتیکو پیتیکو سمج‏تر از سنگینی پلک‏‏هایم بود.
الآن که این‏ها می‏نویسم حول و حوش سه‏ی بعدازظهر است. به "چه کنم؟ چه کنم؟" افتاده‏ام. جدن آدم با این کرختی و دلتنگی خرکی عصر جمعه چه‏کار می‏تواند بکند جز این‏که یک پایش را بیندازد روی پای دیگرش، انگشتانش را حلقه کند دور فنجان داغ قهوه و  از پشت پنجره‏های کدر زل بزند به آسمان خاکستری ِ بی باران، بی برف؟

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss