چهارشنبه، دی ۸

گاهی باید توی روشنایی مثلث‏واری که از چراغ کوچه روی تختت ریخته، بنشینی. بالشتت را بغل کنی و اتفاقات یک‏‏هویی ِ این چند ماه را توی ذهنت مرور کنی که چطور لغزیدند و سُر خوردند توی زندگی‏ات. گاهی باید آرزوهایت را خیلی دقیق آرزو کنی چون این آرزوها یک جاهایش، یک چیزهایش، یک آدم‏هایش بدیهی‏‏اند. گاهی باید لحظه‏های حرمان زده‏ات را مچاله کنی و بتپانی گوشه‏ی تار عنکبوت‏دار دلت و در عوض روزهای اصیل، لحظه‏های سرخوشانه و آدم‏های معدود دوست‏داشتنی‏‏ات را مدام به خودت یادآوری کنی.  گاهی باید چشمانت را به روی یک چیزهایی ببندی و فراموش کنی. و "گاهی"های دیگری که می‏شود قطار کرد پشت همه‏ی این‏هایی که نوشتم. "گاهی"هایی که وادارت می‏کنند به جهان وفادار بمانی، نایستی و پابه‏‏پایش جلو بروی.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss