دوشنبه، آذر ۲۲

از صبح تا عصر کلاس داشتم. بدون ماشین رفته بودم. پلاک ماشین فرد است و امروز دوشنبه و این یعنی باید ته جیبت را برای یک عدد فرد ِ ناقابل، به مقدار متنابهی بتکانی. برای برگشتن به خانه باید دو بار تاکسی عوض می‏کردم. سوار تاکسی اول شدم. سی‏دی نوحه گذاشته بود؛ دارامب دورومب، دارامب دورومب. خسته بودم، سرم درد می‏کرد و صدای بلند نوحه کلافه‏ام کرده بود. خیلی محترمانه به آقای راننده گفتم لطفن صدای ضبط را کم‏تر کنید. با اخم و طخم(؟) و س‏س( استغفراله) صدایش را کم کرد و تا آخر مسیر چشم‏‏غره‏ا‏م رفت. تاکسی دوم جلوی پایم ایستاد. باز هم همان آش و همان کاسه. سرم درد می‏کرد. حوصله‏ی چشم‏‏غره و س‏‏س و دعوا را نداشتم که بگویم خفه کن این صاحاب مُرده را؛ حتا با لحن مؤدب تاکسی اول. بالاخره رسیدم خانه. تلوتلو خوران خودم را پرت کردم روی تخت‏خواب، چشم‏هایم را بستم و سعی کردم فراموش کنم این همه غم‏وغصه و آدم‏های دودزده و مجالس همیشه پهن ِ عزا را که انگار حالا حالاها خیال ول کردن یقه‏ی ملتی را ندارد. اما صدای دارامب دورومب توی گوشم می‏پیچید.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss