چهارشنبه، آبان ۲۶

خوابم نمی‏‏‏‏برد. بالشتم را بغل کرده بودم و خودم را بین ملافه‏‏‏های سفید پیچیده بودم. به این فکر می‏کردم که این روزها، از آن روزهای کج و معوجی‎ست که هر کاری می‏کنی، راضی نمی‏شوی؛ انگار یک بهترین کاری بوده و تو آمده‏ای از قصد، بدترینش را انجام داده‏ای و این‏جوری می‏شود که می‏شوی یک آدم غُرغروی ناراضی. برای فرار از این نارضایتی، به هزار جان کندن از رخت‏خواب گرمم دل بریدم و بعد از یک دوش آب گرم، با یک ماگ چای و ظرفی پر از پای سیب‏ خانه‏گی، مشغول خواندن دلتنگی‏های نقاش خیابان چهل و هشتم شدم. هر از گاهی که سرم را از روی کتاب بلند می‏کردم، یک برش کوچک از پای سیب‏ بود و یک قلپ از چای داغی که هنوز بخار از آن بلند می‏شد؛ نرم و آهسته...

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss