یکشنبه، آبان ۲۳

 دیگر نمی‏‏خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکسته‏گی تنها، فقط به تو فکر می‏کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه‏ی تو روشن نبود. فقط نوشتی که می‏آیی، و با کشتی. و من بعد از ظهر به اسکله می‏روم تا ثانیه‏ها را بشمارم و کوتاه‏تر کنم، تا بوی تو را از دریا بشنوم.

شب یک شب دو/ بهمن فرسی

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss