جمعه، آبان ۱۴

میم با نگاهی عمیق و ستون فقراتی که مهره به مهره‏‏‏‏‏ا‏ش صاف روی هم قرار گرفته، روی صندلی نشسته، پیانو می‏زند و انگشتانش را بدون کوچک‏ترین لرزشی با یک حرکت تند و سرتاسری روی کلیدهای پیانو از این سو به آن سو می‏کشد. من کنار پنجره‏ی نیمه باز  ِ رو به کوچه ایستاده‏ام و به عابران پراکنده‏ی عصر جمعه نگاه می‏کنم؛ که وقتی به پنجره نزدیک می‏‏شوند، قدم‏‏‏‏‏هایشان را آهسته‏‏‏‏تر بر‏می‏‏دارند و با اکراه از زیر پنجره می‏گذرند. میم بی احساس خسته‏گی می‏‏‏‏‏نوازد، صدای ساز در زیر ضربه‏های محکمش می‏‏لرزد و من با نگاهم آفتاب را که آهسته از دیوارها بالا می‏رود، تعقیب می‏کنم.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss