سه‌شنبه، آبان ۴

گویی هیچ‏چیز نمی‏توانست در برابر سیل تاریکی دوام بیاورد، تاریکی که هر روزنه‏ی کلید و هر شیار را می‏پوشاند، این‏جا یک پارچ آب و لگن، آن‏جا یک گلدان پر از کوکب‏های زرد و سرخ و آن‏جا لبه‏ی تیز و بدنه‏ی محکم یک کشو را دربر می‏گرفت. نه تنها مبل‏ها و اسباب‏ها قابل تشخیص نبود، بلکه چیزی از افکار یا پیکرها هم به چشم نمی‏خورد تا بشود گفت: "این آب جوان است،" یا "این همان دختر است." گاه دستی دراز می‏شد، گویی می‏خواست چیزی را بچسبد تا مطمئن شود بدنی به جایی نمی‏خورد، یا کسی ناله‏ای می‏کرد یا کسی چنان قهقهه می‏زد که انگار با تاریکی در لطیفه‏ای شریک بوده است.

به‏سوی فانوس دریایی/ ویرجینیا وولف

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss