پنجشنبه، شهریور ۲۵

گفتنش آسان است. این‏جور که دهانت را تا نیمه باز کنی، دو طرف زبانت را به دندان‏های بالایی بزنی و با کشیده شدن لب به طرف بناگوش، نفست را آرام بیرون بدهی و بگویی "سی". انتظارش اما آسان نیست. سی روز آزگار است. وقتی که منتظر باشی، یک روزش به اندازه‏ی یک‏سال می گذرد. به پیراهنت عطر اسطوخودوس می‏زنی. عصرها روی صندلی، توی تراس می‏نشینی و به غروب آفتاب که حالا از گلدان‏های شمعدانی عبور کرده و آهسته از دیوارها بالا می‏رود، چشم می‏دوزی. شب که شد، خودت را کش و قوس می‏دهی، خمیازه‏ای می‏کشی و روی یکی از چوب‏خط‏هایی که روی لیبل کنار مانیتور جا خوش کرده، یک خط مورب ِ پررنگ می‏کشی؛ که یعنی یک روزش تمام شد. و چه خوب که تمام شد!

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss