یکشنبه، مرداد ۱۰

برای شام رفته بودیم رستوران خان‏نایب. میز کنارمان مهمانی پاگُشای عروس‏شان را گرفته بودند. همین‏طور که از زمین و زمان می‏بافتیم و موسیقی زنده اجرا می‏شد، مهمان‏های میز بغلی هم یکی‏یکی با دسته گل و لبخندهای پت و پهن از راه رسیدند. من با چنگال غذایم را زیر و رو می‏کردم و تو چانه‏ات گرم حرف زدن بود. سور و ساتی به‏راه بود. ارکستر به افتخار عروس و داماد، افتاده بود روی دور آهنگ‏های شاد شیرازی. "جینگ ِ جینگ ِ ساز می‏آد و از بالوی شیراز می‏آد..." را هم خواند. چه‏قدر دست و بشکن زدیم. چه‏قدر روی صندلی‏هایمان قر دادیم و خندیدیم. حالا که خاطرات آن شب را مرور می‏کنم، محمد نوری دیگر نیست؛ تو هم نیستی؛ من هم همین‏طور و آن شب با همه‏ی متعلقات ژرفش به خاطر‏ها پیوسته.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss