شنبه، خرداد ۱۵

نشسته کنار پنجره؛ به یک جای نامعلوم خیره شده و هی پرده را با پاهایش تکان می‏دهد. صدایش می‏زنم. هیچ عکس‏العملی نشان نمی‏دهد. انگار سال‏ها از اینجایی که نشسته، دور است. دوست داشتم یک‏دفعه می‏زد زیر خنده و می‏گفت همه‏ا‏ش شوخی بود. یک شوخی اعصاب خورد‏کن ِ بی‏مزه، که تصور کردن‏اش هم آدم را داغان می‏کند. اما چیزی نگفت؛ حتا یک لبخند دل‏خوش‏کُنک هم، روی لب‏هایش نماسید. فقط چشم از آن جای نامعلوم برداشت و چای با ريتر زرد کرن‌فلکسی‏ را، همراه بغض چند ماهه‏اش هورت کشید.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss