چهارشنبه، خرداد ۲۶

دنیای بی‏خیال و کیف‏ آور کودکی؛ آدم‏های شفاف ِ آشنا؛ وقت‏هایی که دغدغه ‏های زندگی، در حد وسعمان بود. خانه ‏باغ عزیزی؛ یک کنج دلپذیر برای گذراندن تعطیلاتی که تا اول مهر ادامه داشت. دنیای آن‏وقت‏ هایم پُر از دامن‏ های چین ‏دار کوتاه ِ رنگ ‏رنگی و کفش‏ های زنانه‏ ی پاشنه ‏بلند بود. ظهر وقتی همه غرق خواب بودند، یکی از کفش‏ های تق ‏تقی ِ جفت شده کنار ایوان را می‏ پوشیدم و توی جرینگه ‏ی آفتاب، به حیاط می‏رفتم. حیاط خانه‏ باغ پُر از درخت بود. آن‏وقت‏ ها درخت‏ های گیلاس را به‏ خاطر گیلاس ‏واره‏ های خوش‏ رنگ‏ش ‏دوست‏ تر داشتم. گیلاس‏ های دوقلو را از شاخه ‏های پایینی می‏چیدم و به گوش‏هایم آویزان می‏ کردم؛ گل‏ های ناز را توی موهایم می ‏زدم؛ برگ‏های بزرگ درخت ‏های گردو را بادبزن ‏‏ام می‏ کردم. شاتوت‏ های رسیده را روی لب‏هایم فشار می ‏دادم تا سرخ شوند و با آب ‏دهان، به ناخن‏ هایم گل‏برگ‏ های قرمز شمعدانی را می‏ چسباندم. چقدر ملکه ‏ی خانه ‏باغ بودن، خوب بود و چقدر صدای تق ‏تق راه رفتنم، توی جرینگه ‏ی آفتاب خوب بود و چقدر بچه ‏بودن خوب بود...

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss