سه‌شنبه، خرداد ۲۵

بعدازظهر، همین‏طور که روی تخت دراز کشیده بودم، پاهایم که از لبه‏ی تخت آویزان بود را تکان می‏دادم و کتاب می‏خواندم؛ نه. وقتی توی حمام نیم ساعت زیر دوش آب‏گرم ایستادم؛ هم نه. آن‏وقت که آب از سر موهای خیس‏ام می‏چکید و شانه‏هایم را تر می‏کرد؛ هم نه. آن‏وقتی که با نی، آب‏هندوانه را هورت می‏کشیدم؛ هم نه. درست همان‏وقتی که هدفون را چپانده بودم توی گوشم و Barbara Streisand توی گوش‏ام زمزمه می‏کرد؛ کبراترین تصمیم زندگی‏ام را گرفتم؛ که خودم را از زیر ذره‏بین آدم‏ها بیرون بکشم.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss