یکشنبه، اردیبهشت ۲۶

از آن بعدازظهرهای جزغاله‏ی کذایی‏ست. دستم را گذاشته‏ام زیر سرم؛ فرو رفته‏ام توی کاناپه و "تاکسی نوشتِ دیگر" از ناصرغیاثی را می‏خوانم. به مأموریت ویژه می‏رسم. با این پاراگراف شروع می‏شود:

برف همه را آرام می‏کند، همه را؛ بدون استثنا برف که می‏بارد، دیگر کسی عجله ندارد، هیچ‏کس تند راه نمی‏رود، حتا آن‏ها که چتری بر سر ندارند. من هم آرامم. یک دانه برف را در هوا تعقیب می‏کنم تا به مانعی، شاخه‏ی لخت درختی، سقف ماشینی یا به زمین برسد، بنشیند، آب شود یا میان سطح سفید جاخوش کند. و بعد، بعدی و بعدی و بعدی. برف می‏بارد. برف می‏بارد از این کهنه لحاف، وسط خیابان کودام، این شانزه‏لیزه‏ی برلین.


ماگ پر از دم‏نوش بهاره‏‏ام را هورت می‏کشم و ادامه می‏دهم...

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss