پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳

رخ از آینه بپوشان؛
اینجا تکثیر بی‏انتها بی‏جواب می‏ماند...

میم همیشه سر بزنگاه پیدایش می شود... درست وقتی که توی نگرانی‏های گاه و بیگاه در حال دست و پا زدنی. می‏آید، چهار زانو می‏نشیند روبرویت. دست‏هایت را توی دست‏های تسکین‏دهنده‏اش می‏گیرد و با حرف‏هایش هر چه فکر خوب در دنیا هست را توی لایه لایه‏ی زندگی‏ات تزریق می‏کند؛ آرامشی که با یوگا و مدیتیشن هم بدست نیاوردم. میم می‏گوید به بعضی آدم‏ها، هر چقدر هم که عزیز باشند، نباید فرصت دوباره داد؛ چه برسد به فرصت‏های چندباره. باید یک‏بار برای همیشه بوسید و کنارشان گذاشت؛ یا دست‏بالا، مثل خودشان باهاشان رفتار کرد. میم می‏گوید زندگی کوتاه‏تر از این حرف‏هاست که با آدمهایی به‏سر شود، که جهان‏شان نه بوی قهوه می‏دهد؛ نه بوی صمیمیت و نه بوی سادگی. میم ته مانده‏ی آدم‏های رقیق‏القلبی‏ست که نسل‏شان در حال انقراض است. تمام این حرف‏ها یا رجزخوانی‏ها را اینجا نوشتم؛ برای روز مبادا. که هیچ‏وقت فراموش نکنم لحظه‏هایی را که نمی‏گذشتند و دست آخر خودم مجبور به گذشتن از آن‏ها شدم.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss