شنبه، فروردین ۲۱

وقتی کوچه پس کوچه های ستارخان رو برای رسیدن به کافه بلوبری، پیاده گز کردیم. وقتی چاغاله هایی که از میوه فروشی ِ همه چی دار ِ عفیف آباد گرفته بودیم رو با ولع خوردیم. وقتی صدای خنده هامون پیچیده بود توی اون کوچه طولانیه که غروب خورشید پهن شده بود روی پشت بوم خونه هاش. وقتی چشممون به اون درخت پر از نارنج افتاد. وقتی دستت رو دراز کردی تا نارنج سر شاخه رو برام بچینی؛ اون حس رو دوست داشتم...
اینکه این نارنج از زمستون پارسال مونده بود روی شاخه ی اون درخت؛ تا سال دیگه ش، بهار که شد، ما از اونجا رد بشیم و بچینیمش.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss