چهارشنبه، فروردین ۱۸

قطره های بارون با شتاب به شیشه ی پنجره میکوبید. همین پنجره ای که همیشه پشتش مینشینیم و از اتفاقات مسحور کننده ی دور و برمون حرف میزنیم. به صفحه ی 96 چرم ساغری که رسیدم، صفحه رو علامت زدم و گذاشتمش توی کتابخونه. بعد، برای خودم قهوه درست کردم. لم دادم روی کاناپه ی چرمی گوشه ی اتاق، زل زدم به بارون پشت پنچره و خاطراتی که ته جیبهای بارونی ات جا خوش کرده. بارون که تمام شد؛ قهوه ی سرد شده ام رو هورت کشیدم، سرم رو فرو کردم توی بالشت و چشمهام رو بستم...
پشت پلکهام پر بود از خوابهای ماورائی که بوی کاهگل، بهار نارنج و کاج بارون خورده میده

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss