سه‌شنبه، اسفند ۲۵

چهارشنبه سوری هم، چهارشنبه سوری های قدیم...
همان وقتهایی که دغدغه های زندگی در حد وسعمان بود. همه ی خانواده دور هم بودیم. آقاجان زنده بود. پیک هایش را به سلامتی بچه ها و نوه هایش نوش میکرد. عزیزی قربان صدقه ی نوه های ناخلف اش که از روی آتش میپریدند و خونه باغ را روی سرشان گذاشته بودند؛ میرفت و باهاشان میخواند: زردی من از تو، سرخی تو از من. اصلن آنوقتها آسمان آبی تر از این حرفها بود.
حالا که به قول عزیزی بزرگ شده ایم و سری از سرها در آورده ایم؛ دغدغه هایمان از ما بیشتر قد کشیده اند. آنقدر که حتا نمیتوانیم چهارشنبه سوری را توی خونه باغ دور هم جشن بگیریم.

وقتی دکتر چهارشنبه سوری را قدغن کند؛ مجبوری به یاد خونه باغ عزیزی و لذت های کیف آورش، رد دانهیلت را روشن کنی؛ بگذاری گوشه ی جاسیگاری و با قدمهای شمرده، از رویش رد شوی. بعد خودت را دلداری بدهی که  آتش، آتش است. گیرم کوچک؛ زردی ات را میگیرد و سرخی اش را پیش کش میکند.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss