چهارشنبه، دی ۱۶

یک پازل هزار تکه از Jan Van Haasteren؛ برای تنها دیوار سفید خانه که دیوار اتاق خودم بود. از آن طرحهای کارتونی که وقتی نگاهش میکنی، لبخند مبسوط پت و پهنی روی لب ات می نشیند. خواب و خوراک آن روزهایم شده بود سرهم کردن تصویری از یک Ballroom Dancing. تخته شاسی را وسط اتاق میگذاشتم؛ دراز میکشیدم روی زمین؛ دستم را میزدم زیر چانه و با وسواس، تکه ها را کنار هم میچیدم. دو سه روز طول کشید تا تکه ها را سرهم کردم. بردم اش گالری باکارا؛ قاب گرفتم و نصب اش کردم روی دیوار سفید اتاقم. امروز با دیدن قاب روی دیوار، یاد آن روزهای سرخوشانه ی لاابالی و خاطرات پراکنده اش افتادم. خواستم از Jumbo یک پازل دیگر انتخاب کنم. اما مردد شدم. نه به این خاطر که دیوار سفیدی نمانده؛ یا یکی از محبوبترین سرگرمیهایم را فراموش کرده باشم. راستش برای آدمی که زندگی اش پازلی درهم؛ با تکه هایی گم شده است، انجام دادن خیلی از کارها سخت شده. حتا انتخاب کردن یک پازل که سه چهار روز یا بلکه کمتر وقت گیر باشد.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss