دوشنبه، بهمن ۵

روی کاناپه ی چرمی گوشه ی اتاق لم داده، بافتنی میبافد. گاهی سرش را بالا می آورد؛ نیم نگاهی به پرنده هایی که از جلوی پنچره ی اتاق عبور میکنند؛ می اندازد و نقش آنها را به شکل v در بافتنی می آورد. از اول بهمن که مرخصی زایمانش شروع شده، رؤیاهایش پهناورتر و حقیقی تر شده اند انگار. لبخندهایش حتا. چیزی نمانده؛ تنها پانزده روز دیگر. انتظارش هم لذت بخش است. این روزها پُریم از حس هایی که اولین بار است تجربه اش میکنیم. حسهای نوتلایی ماورائی...

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss