شنبه، دی ۱۹

باز شنبه...
میتوانست از خواب بلند شود؛ کش و قوسی به خودش بدهد؛ جلوی آینه ی دستشویی بایستد. مسواکش را روشن کند، پچپاند توی دهان و تا دندانهایش را مسواک میزند، شکلکهای عجیب و غریب در بیاورد. بعد برود توی آشپزخانه، برای خودش چای و پنکیک درست کند. و همینطور که صبحانه اش را میخورد، از تیترهای گنده ی روزنامه ها بگذرد و بی هدف ورق بزند. بعد برود روی صندلی توی بالکن بنشیند و رجهای آخر شالگردن رنگ رنگی که آنقدر دور گردن تاب میخورد تا صاحب اش خفه شود را ببافد. یکی زیر... یکی رو.....
اما سرش را توی بالشت فرو کرد و لحاف را روی سرش کشید؛ تا شاید روی بالشت اش، خواب بهتری ببیند.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss