دوشنبه، آذر ۲۳

آدمها از یک چیزهایی نمی نویسند. حرفش را هم نمی زنند. توی خودشان می ریزند. می شکنند. می شوند آدمی تکه تکه با یک بغض گنده ی چند ماهه که نفس بُر است. سعی می کنند فراموش کنند. اما به همین سادگی ها هم نیست. یک چیزهایی هستند که از یاد نمی روند. کمرنگ نمی شوند. هر چقدر هم که آدم خودش را به بی خیالی بزند. یک جای وسیع در روح، ذهن، دل باز می کنند و می شوند جزیی از آن.
حالا فکرش را بکن آدم نقش مقابل این آدمها، تمام پلهای پشت سرش را درست کند و بازگردد. تکه تکه های آن آدمها را پیدا کند؛ به هم بچسباند. بشود مرهمی، معجزه ای، چیزی. اما باید یادش باشد؛ باید یادش بماند این رابطه، این آدم تازه به هم چسبیده، این پلهای تازه مرمت شده، مثل قبل نیست. با یک تلنگر فرو می ریزد. احتیاج به مراقبت بیشتری دارد. مستلزم توجهی مضاعف است. دستهای گرم تری برای همراهی نیاز دارد. آغوش گشاده تری حتا...

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss