شنبه، آبان ۲۳

پاییز بود؛ همین موقع ها. خُره ی کتاب افتاده بود به جانمان. به قول مامان دستمان را میگرفتی، پایمان توی کتابفروشی بود. با پپر و آک میرفتیم ملاصدرا، کتابفروشی محمدی. کیفهایمان را تحویل میدادیم و گم و گور میشدیم بین آن همه قفسه، آن همه کتاب. میخواستیم با آن کتابها دنیایی را زیر و رو کنیم. توی مسیر خانه، بابا بستنی بود و بستنی های قیفی اش که هیچ وقت نمیشد در برابرش مقاومت نشان داد. و بحثهای ادبی که از چنچنه شروع میشد و به خانه ختم. حالا ما بودیم و یک عالمه کتاب تا صبح.
امروز بعد از مدتها رفتم سراغ کتابخانه ام. "It's a dog's life" را برداشتم؛ غبار رویش را با دستم پاک کردم و ورق زدم. صفحه ی اولش نوشته بودم: " پاییز، من، پپر، آک، این همه حرف، این همه زندگی سگی، این همه خل خلی، این همه خوشبختی، این همه ادعاهای جورواجور."
دلم برای خانه تنگ شده. برای کتابخانه ی محمدی و آن روزهای سرخوشانه ی لاابالی...

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss