یکشنبه، آذر ۱

آذر چه بی سر و صدا آمد. لابد این ماه هم تکرار مکرر تقویم است. بدون دلخوشی؛ بدون وعده و وعید... مثل کاغذهای خشک و بی روح تقویم. بی هدف ورق میزنم... اصلن انگار یکی از وظایف مهم من در دو ماهه ی اخیر همین بوده باشد. اووووف از این روزهای کدر طولانی! میبینی؟! هوا سرد شده. آنقدر که سردی اش توی ذوق میزند. دیگر نه از جیب های آن بارانی سفید خبریست و نه از آن احساسات سرخوشانه ی قبل ترها. آدمی که تمام روزهایش خاکستری باشد؛ نمیتواند لم بدهد روی کاناپه؛ شال گردن و دستکش های رنگ رنگی ببافد؛ یکی زیر، یکی رو. و آب شود در رؤیای گرم دستانی که چندی ست همراهی کردن اش را فراموش کرده اند. دل؟!... گیرم که مانده باشد. رج به رج اش در رفته و رسیده به آن گره کور.


................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss