سه‌شنبه، آبان ۱۹

همه اش کتاب و جزوه های درسی روی هم تلنبار شده و لحظه های رخوتناک و دفتر نت پر از ترانه های تمرین نکرده و سه تار از کوک در رفته و سیگار و راپسودی اونیو و تریدنت نعناعی و روزهای خوب گمشده و قهوه  های تلخ و شمع و عود و سر درد های پیاپی و زیر سیگاریهای تا کله پر و برگه های ورق خورده ی تقویم و بغض و بحثهای ممنوع در ذهن. راستش دیگر نمیشود زیر این آسمان سیاه، دستها را توی جیب برد؛ سوت زد و آواز خواند. این روزها را ساخته اند برای پریودهای شدید روحی، افسردگی های زوالنده و کناره گیری از زندگی؛ تا نمیدانم کی. گیرم تن من و بی نهایت خاطره های دور پراکنده، بوی بهار نارنج بدهد. اینجا یک تیمارستان شخصی است؛ با لحظه هایی بغض آور. و پاییز، که در همه جایش رخنه کرده. شش دانگ بنام من.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss