دوشنبه، مهر ۱۳

از این خانه، از این شهر بیخیال، از این محیط، از این آدمها بدم میاد. من، خودم و تموم چیزهای با ارزش زندگیم رو پشت سرم جا گذاشته م. دلم میخواد برگردم به خیلی قبل ترها... به دنیای آدمهای عاقل محتاط؛ آدمهای ملال آور اما آشنا. به آنجایی که "بودن" هایشان واقعی بود؛ که دیگر نیازی نبود چشمها رو بست و توی رؤیا، از گرمی وجودشان لذت برد. من دلم حوالی همانجایی را میخواهد، که میشد با چشمهای باز مست شد و به آسمان دخیل بست!

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss