جمعه، تیر ۱۹

این دل آنقدر تیپا خورده که حتی دیگر طاقت یک تلنگر کوچک را ندارد. صحنه های دلخراش دیروز هم به سیاهه ی حوادث قبل اضافه شد. به نفس تنگی افتاده ام. نه به خاطر گـازهای اشـ ک آوری که به خوردمان دادند؛ که به خاطر درد، اندوه، دلتنگی. شاید علت اش بر میگردد به جایی حوالی آن بغض گنده که مدتهاست راه گلویم را بسته. کاش میفهمیدند زخم ما سوزاننده تر و اشک آورتر از هزارتای اینهاییست که بی هوا به طرف همـوطنانشان پرتاب میکنند. کاش خیلی چیزها را که باید، میفهمیدند. یاد این جمله افتادم که:
" و در صفت دنیا فرمود: به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی."

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss