سه‌شنبه، اسفند ۲۷

دلم برای بچه بودن تنگ شده... برای روزهایی که می شد بی دریغ بود... برای روزهایی که فردا معنی نداشت. هر چی بود، همون لحظه بود. نه فرار از خیلی ها از ترس اینکه فردا شاید نداشته باشیم شون، نه وحشت از دست دادن چیزهایی که دوستشون داشتیم. دلخوری ها، منّت کشی ها همه بازی بود. یه بازی که همه مون می دونستیم آخرش چیه! اگر کدورتی بود، باعث دشمنی نبود؛ تازه دوستی ها رو محکم تر هم می کرد... دلم بدجوری لک زده برای یکبار دیگه بچه شدن...
هنوز هم بچه ام؛ لاابالیِ لاابالی.

................

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

sucscribe to rss